تبليغاتX
پرواز خیال
دارم صدای زنگ رو میشنوم که با صدای بلندش من رو صدا میزنه و میدونم  که تا پاسخی ندم دیگه قطع نمیشه  .

اما امروز از همیشه بهترم و خیالم آسوده تر .چون دیشب که خودم را جلوی آینه دیدم اولش که متوجه نشدم این کیه روبرو واستاده .

بعد که بخودم اومدم خودم رو تازه شناختم . به این مرحله سنی هم رسیدم که موهام رو (به قول دوستام) با مش نقره ای  ببینم .

چند وقتی بود داشتم خونه تنهایم رو به غرب شهرم میبردم تا شاید خودم رو به افقش نزدیکتر کنم .اما نمیدونم چرا هر چی میری به افق نمیرسی.

بچه که بودم خیلی دوست داشتم مثل اون مرد اسب سوار من هم در نور افق محو بشم .اما بزر گ که شدم هر چی حرکت کردم نشد که نشد .

بعدش تازه فهمیدم که : دل گرفت زین همه بیگانگیها            .رنجها .نیرنگها .دیوانگیها

آه باز صدای زنگ . خیلی وقته که دیگه رختخوابم راحت نیست .دوست ندارم مثل اون موقعها تا ظهر روی تختم ولو باشم .برای همین صدای هیچ زنگی دیگه ناراحتم نمیکنه .

راستی برادر عزیزم .برادر کوچکم هم با عشقش پر کشید به آشیونه. خیلی آخر مراسمشون خنده دار بود انقدر خندیدم که اشک از چشام سرازیر شده بود .

وقتی این دو روح زیبا میخواستند که تالار ظواهر رو ترک کنند .پدر جسم آن روح همراه برادرم به برادرم یه هدیه داد یه سوئیچ ماشین .وای نمیدونی اتومبیلش یه ‌بی ام و ایکس ۳ .

اون موقع بود که انقدر خندیدم تا اشکم سرازیر شد از این همه غوطه در دنیا خوردن .

خدا رو شکر کردم که در اونجا هیچ چیزی نخوردم وگرنه ممکن بود تالار رو از تهوع کثیف کنم

چقدر زشت بود .  دخترش رو. آن روح پاک رو اینگونه در زندگی تضمین کرد .وای خدای وای خدای.

باز صدای زنگ و باز صدای زنگ .اما حالا من خیلی خوشحالم آسوده تر از همیشه آماده برای رفتن با اولین زنگ .

خدایا چه وقت این درب کهنه خاک گرفته رو باید برویش باز کنم .من اینجا منتظرم

یا حی و یا قیوم .

 

 

 

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 14:9 |
هوا داشت آروم آروم تاریک میشد و پسرک بیشتر از پیش سر خودش رو در یقه پیراهنش فرو میبرد .

ترس از تاریک شدن هوا آنقدر او را ترسانده بود که دیگر نتواند درست فکر کند و قدمهای محکم بردارد

راهی که او هر روز بعد از ظهر از مدرسه تا خانه در روستای ناکجا آباد طی میکرد و در بین راه

از هر درختی بالا میرفت و تفریح می کرد حال تبدیل به غولی شده بود که گویا پایانی بر آن نیست .

با هر زحمت و بدبختی که بود خود را به پرچین خانه رساند و سوسوی چراغ خانه برایش

تداعی دروازه های ورود به  بهشت را داشت .

و وقتی با دستان یخ زده از ترسش به در کوبید دیگر ترس از وجودش خارج گردیده بود .

پسرک در خانه  می اندیشید که چیست راز تاریکی و چگونه آنرا شکست دهد و در

خیال خود راه های خاکی روستای خود را لبریز از نور هزاران چراغ مینمود .

حال آن پسرک بزرگ گردیده و روستایش نیز با او بالیدن گرفته و تبدیل به شهری بزرگ گردیده

و در خیابانهایش هزاران هزار چراغ روز و شب به نور افشانی مشغولند

اما او همچنان در ترس است  و حتی خانه او را آرام نمی سازدو این بار نه ترس از تاریکی راه

است.

ترس ازندانستن ها و نترسیدنها ست .

حالا شهر او به جای یک غول تاریکی .هزاران غول در روشنائی ها دارد و او نمیداند کدام نور

واقعی است و کدام نور جز فریب چیزی نیست .

هر کس خود را راست میداند و ناراست پیدا کردن کاریست بس دشوار و آگاهی بر آن بسیار

دشوارتر .

در گوشه ای از اطاقش در تاریکی خزیده و به نورها می نگرد بلکه بداند که کدامین حق است

 

یا حی و یا قیوم

 

 

 

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:17 |
آن مرد می آید .آن مرد نه در باران و نه بر روی اسب که در ظهور نور بر روی سنگفرشی از

کهکشان می آید .

او می آید . که وعده ظهورش حق است و در آمدنش تردیدی نیست .

روز یلدای تنش را گرامی میداریم و به پیروانش تبریک و تهنیت

دیدی خداوند چگونه تنش را از نطفه ای کثیف مبرا داشت و مادرش را چگونه پاک گردایند

در آن نشانه هاست از برای من و تو اگر بیینده باشیم

یا حی و یا قیوم

 

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 13:35 |
همیشه خاطره های به اصطلاح عاشقانه دوستانم را که گوش میدادم هیچ وقت آرزوی

قرارگرفتن در موقعیت آنها را نداشتم .اما حدود یک ما ه پیش بود که وقتی از زبان پدر و مادر

یکی از دوستان سفر کرده داستان عشقش را شنیدم ،واقعاً آرزو کردم که ایکاش مثل او بودم

 یک سال پیش بود که به محله ای در لواسان اومده بودند .پدر ومادری پیر و مهربان

داشت ، طبق عادت روزگار این پیر مرد های خانواده ها بودند که بدون هیچ ریایی با هم زودتر

آشنا شدند و بعد از آن من او را شناختم .کم حرف بود و آرام .گرچه از نظر گذر زمان در حدود

سی و هفت ساله بود اما از لحاظ چهره گویی سالیان سال بود که از این سن گذر کرده .

رفتاری توام با وقار و مهربانی داشت .خیلی دوست داشتم که بتونم با او بیشتر آشنابشم

اما دریغ که همواره گرفتاریهای مادی این دنیا ما را از رسیدن به خیلی از موهبات الهی باز

میداره و خوشا به حال آنانکه این بندها را دریدند.

آشنایی من با او محدود شد به سلام واحوالپرسی که وقتی در خیابان همدیگر رو میدیدیم تا

اینکه در نیمه های شب یک ماه پیش در کوچه قیل و قالی بلند شد .کنجکاو از این سر و صدا

به کوچه اومدم و حیران ازآنچه میشنیدم .

پدر و مادرش اشک ریزان آه و ناله سر داده بودند که او رفت .

به گفته پدرش انگار که تعجیلی داشت در رفتن و آن جسد خاکی را نیز گویا نیرویی بسوی

آرامگاه ابدیش حول میداد و همچون گلبرگی در باد بهاری سبک و شتابان رفت .

و اما آن عشقی که در ابتدا گفتم :

در سن نوزده بیست سالگی بود که در یکی از میهمانی های خانوادگی با دختری از دیار

سرزمینهای  غربی آشنا شد ،در مدت زمان کمی که آن دختر در ایران بودبهانه ای شد تا او

عاشقانه دختر را ستایش کند و در این عشق کوچکترین ریایی نداشته باشد .خالصانه دختر

را دوست داشت و از او خواست که بماند اما دختر درمانده از این خواسته .دختر رفت و او با

شعله های عشقی پاک مانده بر جا .

اما چه خوش عشقی بود برای او ،که نور عشق حق در او پدیدار گشت و او عاشق حق شد

و در نور آن روشن .و هر دلی را نور عشق یار روشن کند دگر کسی را یارای راه یافتن به آن نباشد.

قنوتی میگفت با صدای دل .سجده ای بر روی خون دل .حمد و ثنایش زبان زد اقوام بود و او

بی نیاز این خاک .

تا که دگر خود را برای رفتن صاف دیدو زلال .بوی یار را حس کرد و لحظه هجرت را مناسب

رو به مادر کرد و گفت زمان رفتن است و نیاز به رضایت تو و مادر حلال کردش و او تا ساعتی

بعد برای همیشه رفت .

خوشا به حالی که او دارد در کنار یار جاوید

 (کلیه مطالب بالا واقعی است و برای حرمتش نامش بیان نکردم )

یا حی و یا قیوم .

 

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 8:56 |


Powered By
BLOGFA.COM