تبليغاتX
پرواز خیال
رفتم ببینمش  اما نبود  . رفتم بشناسمش امانشد

حیف شد که دیدار تازه نشد . فقط درده تازه تر شد .

صداش کردم  با داد و فریاد . اما نشنید . گریه کردم باز هم ندید .

وقتی که دیگه صدام گرفت . چشام بی سو شد.نفسم به شماره افتاد .

دیدم داره صدام می کنه . دوباره  نگاهم می کنه .

اونوقت بهم گفت : من  برای تو کافی نبودم ؟ به تو نزدیک نبودم ؟ کنار تو در همه حال نبودم

راست می گفت . من قافیه رو باخته بودم .

دیدم  دل با عشق تو گلگونه

یار تویی این بنده بی تو حیرونه

 

 

 

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 10:38 |
میدونی چی میشد .اگر هوا همیشه ابری می موند؟

انوقت تازه می شد مثل دل من.فکر نکنی به خاطر تیرگیهاش میگم . نه. به خاطر بوی نا و رطوبتش میگم.

به خاطر خزه های بسته شده دورش میگم.

نمی دونم چرا .اما یه بغض بد نشسته توی گلوم. کسی رو نمی شماسم که بتونم باهاش درد دل کنم . برای همین اینجا برای خودم دست و پا میزنم.

تا چندروز پیش فکر میکردم یکی هست که میتونه محرم دلم باشه.

 باهاش میتونم توی وقت دل تنگی ها بشینم حرف بزنم .ولی دیدم خیلی ازمن دوره و داره فقط تحملم میکنه. خیلی دلم گرفت خیلی.

با تمام وجودم دوستش دارم . خودش میگه این حس اشتباهه .اما بعضی چیزا خیلی آشکاره.

چی می شد آدما همیشه تنهابودن. یا حداقل من تنها بودم .

خوش به حال مسیح . خوش به حالش .تنها بود . تنهای تنها .

 

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 و ساعت 7:57 |
نمیدونی چقدر راحتم . دیگه هیچی نیست . هیچی حتی هوا . حتی نفس

حتی نفس بریده یه هم نفس .

نمیدونی چقدر خوشحالم . نه از یه اتفاق یه حادثه که از بیخودی بودن خودم

بی خود از خود و این قفس

نمی دونی چقدر مریضم . نه از مرضهای امروزی سرما خوردگی . تب و لرز

مریض از اندیشه ای آلوده درد در سینه در نفس

نمی دونی چقدر فریاد زدم نه با زبان نه با دهان . با نگاه با اشک

فریاد رهائی از هر چی بند هرچی که هست

 این آرزو بود که تو و من ما بشیم

که من تو بودم اما تو همه من شدی دیگه ما نشدیم

حالا با این هوای برزخی داخل این کوچه های الکی های های گریه میکنم برای کی نمی دونم

برای چی نمیفهمم

فقط پر از راحتیم .پر از خوشحالیم .پر از درد

 

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 و ساعت 17:26 |
دارم صدای زنگ رو میشنوم که با صدای بلندش من رو صدا میزنه و میدونم  که تا پاسخی ندم دیگه قطع نمیشه  .

اما امروز از همیشه بهترم و خیالم آسوده تر .چون دیشب که خودم را جلوی آینه دیدم اولش که متوجه نشدم این کیه روبرو واستاده .

بعد که بخودم اومدم خودم رو تازه شناختم . به این مرحله سنی هم رسیدم که موهام رو (به قول دوستام) با مش نقره ای  ببینم .

چند وقتی بود داشتم خونه تنهایم رو به غرب شهرم میبردم تا شاید خودم رو به افقش نزدیکتر کنم .اما نمیدونم چرا هر چی میری به افق نمیرسی.

بچه که بودم خیلی دوست داشتم مثل اون مرد اسب سوار من هم در نور افق محو بشم .اما بزر گ که شدم هر چی حرکت کردم نشد که نشد .

بعدش تازه فهمیدم که : دل گرفت زین همه بیگانگیها            .رنجها .نیرنگها .دیوانگیها

آه باز صدای زنگ . خیلی وقته که دیگه رختخوابم راحت نیست .دوست ندارم مثل اون موقعها تا ظهر روی تختم ولو باشم .برای همین صدای هیچ زنگی دیگه ناراحتم نمیکنه .

راستی برادر عزیزم .برادر کوچکم هم با عشقش پر کشید به آشیونه. خیلی آخر مراسمشون خنده دار بود انقدر خندیدم که اشک از چشام سرازیر شده بود .

وقتی این دو روح زیبا میخواستند که تالار ظواهر رو ترک کنند .پدر جسم آن روح همراه برادرم به برادرم یه هدیه داد یه سوئیچ ماشین .وای نمیدونی اتومبیلش یه ‌بی ام و ایکس ۳ .

اون موقع بود که انقدر خندیدم تا اشکم سرازیر شد از این همه غوطه در دنیا خوردن .

خدا رو شکر کردم که در اونجا هیچ چیزی نخوردم وگرنه ممکن بود تالار رو از تهوع کثیف کنم

چقدر زشت بود .  دخترش رو. آن روح پاک رو اینگونه در زندگی تضمین کرد .وای خدای وای خدای.

باز صدای زنگ و باز صدای زنگ .اما حالا من خیلی خوشحالم آسوده تر از همیشه آماده برای رفتن با اولین زنگ .

خدایا چه وقت این درب کهنه خاک گرفته رو باید برویش باز کنم .من اینجا منتظرم

یا حی و یا قیوم .

 

 

 

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 14:9 |


Powered By
BLOGFA.COM