دارم صدای زنگ رو میشنوم که با صدای بلندش من رو صدا میزنه و میدونم که تا پاسخی ندم دیگه قطع نمیشه .
اما امروز از همیشه بهترم و خیالم آسوده تر .چون دیشب که خودم را جلوی آینه دیدم اولش که متوجه نشدم این کیه روبرو واستاده .
بعد که بخودم اومدم خودم رو تازه شناختم . به این مرحله سنی هم رسیدم که موهام رو (به قول دوستام) با مش نقره ای ببینم .
چند وقتی بود داشتم خونه تنهایم رو به غرب شهرم میبردم تا شاید خودم رو به افقش نزدیکتر کنم .اما نمیدونم چرا هر چی میری به افق نمیرسی.
بچه که بودم خیلی دوست داشتم مثل اون مرد اسب سوار من هم در نور افق محو بشم .اما بزر گ که شدم هر چی حرکت کردم نشد که نشد .
بعدش تازه فهمیدم که : دل گرفت زین همه بیگانگیها .رنجها .نیرنگها .دیوانگیها
آه باز صدای زنگ . خیلی وقته که دیگه رختخوابم راحت نیست .دوست ندارم مثل اون موقعها تا ظهر روی تختم ولو باشم .برای همین صدای هیچ زنگی دیگه ناراحتم نمیکنه .
راستی برادر عزیزم .برادر کوچکم هم با عشقش پر کشید به آشیونه. خیلی آخر مراسمشون خنده دار بود انقدر خندیدم که اشک از چشام سرازیر شده بود .
وقتی این دو روح زیبا میخواستند که تالار ظواهر رو ترک کنند .پدر جسم آن روح همراه برادرم به برادرم یه هدیه داد یه سوئیچ ماشین .وای نمیدونی اتومبیلش یه بی ام و ایکس ۳ .
اون موقع بود که انقدر خندیدم تا اشکم سرازیر شد از این همه غوطه در دنیا خوردن .
خدا رو شکر کردم که در اونجا هیچ چیزی نخوردم وگرنه ممکن بود تالار رو از تهوع کثیف کنم
چقدر زشت بود . دخترش رو. آن روح پاک رو اینگونه در زندگی تضمین کرد .وای خدای وای خدای.
باز صدای زنگ و باز صدای زنگ .اما حالا من خیلی خوشحالم آسوده تر از همیشه آماده برای رفتن با اولین زنگ .
خدایا چه وقت این درب کهنه خاک گرفته رو باید برویش باز کنم .من اینجا منتظرم
یا حی و یا قیوم .
+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت
14:9 |